Silent moOd
به کلبه ی کوچک قلبم دعوتت می کنم تا بدانی در اجاق سرد دل چیزی جز یاد تو نمی سوزد . . .
خبر مرگ مرا بتو چه کس میگوید؟ آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی ،روی تورا کاشکی میدیدم شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد وتکان دادن سر راکه عجب! عاقبت مرد؟ افسوس کاشکی میدیدم من به خود میگویم : چه کسی باور کرد جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟ زنده یاد فریدون مشیری به ستارهِ هـــــایِ چشمانِ توچسباندم یادت هست؟ آن عصر پاییزی را که رویِ آینه عکسی از لبخند من و تو به یادگار ماند... به دیوانگی هایم نخند اگر از دوست داشتن برایت نگویم قلبم جریحه دار میشود.... به هرکه دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هرکس دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است "دکتر شریعتی" که آن جا پای دیوار دختری ارام و غمگین میدهد جان... مردکی با صورتی آرام و مهتابی امان میخواهد از طوفان... نسیمی سرد و بی پروا میزند سیلی به گوش کودکی تنها... چرا دنیا نمیفهمد؟ که در یک خانه ای در انتهای کوچه ای تاریک و تنگ عده ای هستند که میخواهند مرگ خود را از خدا یا کلاغی روی بام میکند راز ونیاز یا که آن جا اسب تنها میدود شیهه کشان چرا دنیا نمیفهمد؟ از دست رفتن برادر عزیزتو از طرف خودم و خانواده بهت تسلیت میگم. امیدوارم رحمت الهی شامل حال ایشون بشه. سرد و خاموش خفته بودند زود تر از تو ناگفته ها را با زبان نگه، گفته بودند از من و هر چه در من نهان بود می رمیدی، می رمیدی. یادم آمد که روزی در این راه ناشکیبا مرا در پی خویش می کشیدی، می کشیدی. آخرین بار آخرین بار آخرین لحظه تلخ دیدار سر به سر، پوچ دیدم جهان را باد نالید و من گوش کردم خش خش برگهای خزان را باز خواندی باز راندی باز بر تخت عاجم نشاندی باز در کام موجم کشاندی گرچه در پرنیان غمی شوم سالها در دلم زیستی تو آه، هرگز ندانستم از عشق چیستی تو؟ کیستی تو؟ شاعر: فروغ فرخزاد اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می آورد.پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند . . . سلام این آخرین آپ امسالمه امیدوارم سال خوشی در انتظارتون باشه و بهترین سال عمرتونو پشت سر بزارین سال نو می شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره…من…تو…ما… کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟…پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟… زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و چون همیشه امیدوار وسال نومبارک… کمی تنها کمی بی کس کمی از یادها رفته... خدا هم ترک ما کرده خدا دیگر کجا رفته؟ نمیدانم مرا ایا گناهی هست که شاید هم به جرم ان غریبی وجدایی هست... مرا اینگونه باور کن...! نگو نا مهربان بودیم و رفتیم آخه اینا دلیل محکمی نیست بگو با دیگران بودیم و رفتیم.. سلام... بازم ممنون از لطفتون... خدمت دوستانی که پرسیده بودن این شعرا رو خودم گفتم یا نه باید بگم نه. من این شعر هارو از دیوان های شعرای مختلف پیدا کردم... از جمله فروغ فرخ زاد و فریدون مشیری... منتظر کامنت های بعدیتون هستم.... هر روز میپرسی که:آیا دوستم داری؟ من به جای پاسخ بر نگاهت خیره میمانم تو در نگاه من چه میخوانی نمیدانم اما به جای من تو پاسخ میدهی: آری! ما هر دو میدانیم چشم و زبان پنهان و پیدا راز گویانند و آنها که دل با یکدیگر دارند حرف ضمیر دوست را ناگفته میدانند ننوشته میخوانند من "دوستت دارم "را پیوسته در چشم تو میخوانم نا گفته میدانم من آنچه را احساس باید کرد یا از نگاه دوست باید خواند هرگز نمی پرسم هرگز نمی پرسم که:آیا دوستم داری؟ قلب من و چشم تو می گوید به من :"آری!" روز و شب کوتاه تر از لحظه پی در پی گذشت جمعه رفت و شنبه آمد هفته رفت و ماه گشت فصل بعد از فصل طی شد سال بعد از سال رفت عمر من چون باد از دنبال رفت آنچه اینک مانده جز بیداد جز اندوه جز تشویش نیست جمع گرم و صحبت یاران مهر اندیش نیست! گوییا دیگر جهان هم بر مدار حویش نیست! یکی تسلا هست و بس رود بی آرام تا کام دریای عدم مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی سنگی و ناشنیده فراموش می کنی رگبار نوبهاری و خواب دریچه را از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی دست مرا ک ساقه ی سبز نوازش است با برگ های مرده هم آغوش می کنی گمراه تر ز روح شرابی و دیده را در شعله مینشانی و مدهوش می کنی ای ماهی طلایی مرداب خون من خوش باد مستی ات که مرا نوش می کنی تو دره ی بنفش غروبی که روز را بر سینه میفشاری و خاموش می کنی در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت شب آخر ای شب آخر زسر وا کن مرا محو در لبخند فردا کن مرا شعرهای ناتمامم را بخوان درسکوت خانه نامم را بخوان یادکن از این گسسته یاد کن بیتی از شعر مرا فریاد کن ابر پوشیده است روی ماه را مست مستم کن ببینم راه را دست غیبی میزد تیغ هلاک قطره اشکی میچکد بروی خاک سایه ای افتاد روی قفس و ز تکاپو باز میماند نفس شعله خالی میکند فانوس را موج پوید راه اقیانوس را یاد گنگی با فضا آمیخته نام دوری در فضا آویخته.... شعری از فریدون مشیری من به تو خنديدم و خوب ميدانستم شعری از فروغ فرخزاد که ژاسخ شعر مصدق هست I don't mind where you come from As long as you come to me I don't like illusions I can't see Them clearly I don't care no I wouldn't dare To fix the twist in you You've shown me eventually What you'll do I don't mind ... I don't care ... As long as you're here Go ahead tell me you'll leave again You'll just come back running Holding your scarred heart in hand It's all the same And I'll take you for who you are If you take me for everything Do it all over again It's all the same Hours slide and days go by Till you decide to come And in between it always seems too long All of a sudden And I have the skill, yeah I have the will To breathe you in while I can However long you stay Is all that I am I don't mind ... I don't care ... As long as you're here Go ahead tell me you'll leave again You'll just come back running Holding your scarred heart in hand It's all the same And I'll take you for who you are If you take me for everything Do it all over again It's always the same Wrong or right Black or white If I close my eyes It's all the same In my life The compromise I close my eyes It's all the same Go ahead say it you're leaving You'll just come back running Holding your scarred heart in hand It's all the same And I'll take you for who you are If you take me for everything Do it all over again تو به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم!! باغبان از پی من تند دودید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک!! وتو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم . ومن اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت ؟! دوباره سلام.... خدمت دوستای خوبم امیدوارم این شعر رو که شاعرش محمد مصدق هست رو بپسندید نمیدونم برای شما جذابیت داره یا نه اما برای من که خیلی جذابه به حدی که منو باخودش به یه دنیای دیگه میبره..... دل من میسوزد که قناری هارا پر بستند که پر پاک پرستو هارا بشکستند و کبوتر هارا آه کبوتر ها....... وچه امید عظیمی به عبث انجامید! دل من در دل شب خواب پروانه شدن میبیند مهر در صبحدمان داس بدست خرمن خواب مرا میچیند وای باران باران شیشه پنجره را باران شست زدل من اما چه کسی نقش تورا خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ...... من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ میپرد مرغ نگاهم تادور وای باران باران پر مرغان نگاهم را شست!!!؟؟؟ سلام امیدوارم از این یکی هم خوشتون اومده باشه دوست دارم روزی برسه که همه افکار و سطح دیدمون باز تر بشه.... بای دوستان... میان تاریکی تورا صدا کردم سکوت بود و نسیم که پرده را میبرد در آسمان ملول ستاره ای می سوخت ستاره ای می رفت ستاره ای می مرد تورا صدا کردم توراصدا کردم تمام هستی من چو یک پیاله شیر میان دستم بود نگاه آبی ما به شیشه ها میخورد ترانه ای غمناک چو دود برمیخواست زشهر زنجره ها چو دود می لعزید بروی پنجره ها تمام شب آنجا میان سینه من کسی ز نومیدی نفس نفس میزد کسی به پا میخواست کسی تورا میخواست دو دست سرد او را دوباره پس میزد تمام شب آنجا ز شاخه های سیاه غمی فرو میریخت کسی ز خود می ماند کسی تورا میخواند هوا چو آواری بروی او میریخت درخت کوچک من به باد عاشق بود به باد بی سامان کجاست خانه باد؟ کجاست خانه باد؟ سلام دوستان.این شعر که نوشتم که اسمش میان تاریکی هست یه شعر از فروغ فرخ زاده .شاعری که شاید خیلی ها اونو نمیشناسن.ولی جالبه بدونید جرم ناشناخته بودنش زن بودن و اینکه عواطفشو صاف و ساده میگه بوده!!! جالبه! شاید بگید اینکه جرم نیس!اما لابد بوده که یه زندگی رو به این جرم فدا کردن! فروغ تقریبا تمام عمرش به همین جرم از طرف همه طرد شده بود!وشاید به همین جرم خیلی زود از کنارمون پر کشید.... اگه بدونم شعر های فروغ و زندگینامش طرفدار داره حتما به نوشتن در بارش ادامه میدم....امیدوارم نوشته هایی که در مورد فروغن مثل خودش مطرود نشن!!!فکر کنم وقتشه اگه که تا زمانی که زنده بود نه شناختیمش ونه اجازه دادیم خودشو بشناسونه حالا اجازه بدیم یکی دیگه چهره ی واقعی فروغ رو نشونمون بده..... هرچند که دیره!!! البته تا بتونم شاعرهای دیگه رو فراموش نمیکنم و شعرهایی از بقیه هم میدم ولی میگم که بستگی به طرفداراشون داره منتظرتونم پس فعلا بای تا های!!!!! رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
گاه می اندیشم
![]()
![]()
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
...
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده ...
- برین کنار .. دس بهش نزنین ...
- گداس؟
- چه خونی ازش میره ...
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و ... بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود ... تاریک .
.........
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .![]()
![]()
ديدم به خواب حافط توی صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ ، گفتا : عليک جانم
گفتم : کجا روی ؟ گفت : والله خود ندانم
گفتم : بگير فالي گفتا : نمانده حالي
گفتم : چگونه ای ؟ گفت : در بند بي خيالي
گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟
گفتا : که مي سرايم شعر سپيد باری
گفتم : ز دولت عشق ، گفتا که کودتا شد
گفتم : رقيب کوشش؟، گفتا : کله پا شد
گفتم : کجاست ليلي ؟ مشغول دلربايي؟
گفتا : شده ستاره در فيلم سينمايي
گفتم : بگو ، زخالش ، آن خال آتش افروز ؟
گفتا : عمل نموده ، ديروز يا پريروز
گفتم : بگو ، ز مويش گفتا که مش نموده
گفتم : بگو ، ز يارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا ؟ چگونه ؟ عاقل شده است مجنون ؟
گفتا : شديد گشته معتاد گرد و افيون
گفتم : کجاست جمشيد ؟ جام جهان نمايش ؟
گفتا : خريده قسطي تلويزيون به جايش
گفتم : بگو ، ز ساقي حالا شده چه کاره ؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم : بگو ، ز زاهد آن رهنمای منزل
گفتا : که دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنيا
گفتم : بگو ، ز محمل يا از کجاوه يادی
گفتا : پژو ، دوو ، بنز يا گلف نوک مدادی
گفتم : که قاصدک کو آن باد صبح شرقي
گفتا : که جای خود را داده به فاکس برقي
گفتم : بيا ز هدهد جوييم راه چاره
گفتا : به جای هدهد ديش است و ماهواره
گفتم : سلام ما را باد صبا کجا برد ؟
گفتا : به پست داده ، آورد يا نياورد ؟
گفتم : بگو ، ز مشک آهوی دشت زنگي
گفتا : که ادکلن شد در شيشه های رنگي
گفتم : سراغ داری ميخانه ای حسابي ؟
گفتا : آنچه بود ار دم گشته چلوکبابي
گفتم : بيا دوتايي لب تر کنيم پنهان
گفتا : نمي هراسي از چوب پاسبانان ؟
گفتم : شراب نابي تو دست و پا نداری ؟
گفتا : که جاش دارم و افور با نگاری
گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها
گفتا : به حبس بودم از ته زدند آن ها
گفتم : شما و زندان ؟ حافظ ما رو گرفتي ؟
گفتا : نديده بودم هالو به اين خرفتي !![]()
روانشناسي نوجوانان
روز بعد که مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين که مي بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همين کار را مي کردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بکنيد. من روزي ١٠٠٠ تومن به هر کدام از شما مي دهم که بيائيد اينجا و همين کارها را بکنيد.»
بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي تونم روزي ١٠٠ تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالي نداره؟
بچه ها گفتند: «١٠٠ تومن؟ اگه فکر مي کني ما به خاطر روزي فقط ١٠٠ تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت کنيم، کورخوندي. ما نيستيم.» و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد![]()
دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست
***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »![]()
هموطن-طبيعتا'' 2 ساعت در روز براي خوردن غذا لازم است كه در كل 30 روز ميشود.
پس 96 روز باقي ميماند.اگر داوطلبي در كنكور قبول نشد هيچ تقصيري نداردچرا كه سال فقط 365 روز است.در حالي كه:
1) سال 52 جمعه داريم و ميدانيد كه جمعه ها فقط براي استراحت است به اين ترتيب 313 روز باقي ميماند.
2) حداقل 50 روز مربوط به تعطيلات تابستاني است كه به دليل گرماي هوا مطالعه ي دقيق براي يك فرد نرمال مشكل است.بنابراين 263 روز ديگر باقي ميماند.
3) در هر روز 8 ساعت خواب براي بدن لازم است كه جمعا'' 122 روز ميشود. بنابراين 141 روز باقي ميماند.
4) اما سلامتي جسم و روح روزانه1 ساعت تفريح را ميطلبد كه جمعا'' 15 روز ميشود.پس 126 در روز باقي ميماند.
5) طبيعتا'' 2 ساعت در روز براي خوردن غذا لازم است كه در كل 30 روز ميشود. پس 96 روز باقي ميماند.
6) 1 ساعت در روز براي گفتگو و تبادل افكار به صورت تلفني لازم است. چرا كه انسان موجودي اجتماعي است.اين خود 15 روز است.پس 81 روز باقي ميماند.
7) روزهاي امتحان 35 روز از سال را به خوداختصاص ميدهند. پس 46 روز باقي ميماند.
8) تعطيلات نوروز و اعياد مختلف دست كم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقي ميماند.
9) در سال شما 10 روز را به بازي ميگذرانيد.پس 6 روز باقي ميماند.
10) در سال حداقل 3 روز به بيماري طي ميشود و 3 روز ديگر باقي است.
11) سينما رفتن و ساير امور شخصي هم 2 روز را در بر ميگيرند. پس 1 روز باقي ميماند.
12) 1 روز باقي مانده همان روز تولد شماست.چگونه ميتوان در آن روز درس خواند؟!!
نتيجه ي اخلاقي: پس يك داوطلب نرمال نميتواند
اميدي براي قبولي در دانشگاه داشته باشد![]()
آموخته ام ...... وقتي كه عاشق هستيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود.
آموخته ام ...... تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد : تومرا . شاد كردي .
آموخته ام ...... داشتن كودكي كه در آغوش شما به خواب رفته زيباترين حسي است كه در دنيا وجود دارد .
آموخته ام ...... كه هرگز نبايد به هديه اي از طرف كودكي ( نه ) گفت .
آموخته ام ...... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم دعا كنم .
آموخته ام ...... كه مهم نيست كه زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد ، همه ما احتياج به دوستي داريم كه لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم .
آموخته ام ...... كه زندگي مثل يك دستمال لوله اي است هر چه به انتهايش نزديكتر مي شويم سريعتر حركت مي كند .
آموخته ام ...... كه پول شخصيت نمي خرد .
آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگي را تماشايي مي كند
آموخته ام ...... كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد .
آموخته ام ...... كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان .
آموخته ام ...... كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد .
آموخته ام ...... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم.
آموخته ام ...... كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ...... كه فرصتها هيچگاه از بين نمي روند ، بلكه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد.
آموخته ام ...... كه لبخند ارزانترين راهي است كه مي شود با آن نگاه را وسعت داد.
آموخته ام ...... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم اما مي توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم.
آموخته ام ...... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيد .
آموخته ام ...... بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است : وقتي كه از شما خواسته مي شود ، و زماني كه درس زندگي دادن فرا مي رسد .
آموخته ام ...... كه گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست اوست و قلبي است براي فهميدن وي . ![]()
![]()
![]()
تو به چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدي
باغبان از پي تو تند دويد
و نمي دانستي پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده ي خود
پاسخ عشق تو را
خالصانه بدهم
اشك چشمان تو ليكن
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه ي تلخ تو را
و هنوز سال هاست كه در ذهن من آرام آرام
غربت بغض تو تكرار گنان
ميدهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كاش باغچه ي كوچك ما سيب نداشت...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کاش چون پاییز بودم ....
کاش جون پاییز بودم....
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزویم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سینه ام پر درد میشد ....
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد!
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ میزد!
وه چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پرشور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من میخواند شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله میزد
در شرار آتش درد نهانی
نغمه من
همچو آواز نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته!
پیش رویم :چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر:آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام منزلگه اندوه و درد و بد گمانی
کاش چون پاییز بودم......
کاش چون پاییز بودم.....!!!!!!!
" اندوه پرست" از فروغ فرخزاد☻☺
![]()
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق
تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟
سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت
بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت
تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس
تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس
عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم
وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم
یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم
همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم
قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم ![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



